دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 @ 13:40

نوازشم میکرد

http://fc02.deviantart.net/fs17/f/2007/200/a/a/____sadness_by_aydan_kerimli.jpg

صبح بود

صبح خیلی خیلی زود

صبح بهاری

با بقیه روزا فرق داشت

گرمای دستاشو رو پیشونیم احساس میکردم

آروم نازم میکرد

آروم آروم

زیره لبش زمزمه میکرد

نمیدونم چی

سعی کردم بیشتر گوشامو تیز کنم

آره اسمم بود

رومینا بیدار شو

رومینا خانوم بیدار شو

اینقدر گرمای دستاش لذت بخش بود که دلم نمیخواست بیدار بشم 

میخواستم ساعت ها بخوابمو اونم نوازشم کنه

چشمامو آروم آروم باز کردم

فقط نور بود

همه جا نور بود

یک دست مهربون که از یک کوه نور بیرون اومده بود

وسط یک باغ بزرگ

صدای بلبل

صدای آب

صدای ...

احساس خوبی داشتم

سبکی

آزادی

وقتی نگاه کردم هیچی تنم نبود

هیچی هیچی

هنوز دست مهربونش روی پیشونیم بود

دستشو گرفتم

گرمه گرم بود

از دستاش کمک گرفتم که پاشم

میخواستم ببینم کجام

چرا این جوری شدم

بلندم کرد

بازم نوازشم میکرد

پرسیدم کجاست

خندید گفت مبارک باشه

گفتم چی

گفت تولد دوبارت

گفتم ...

نزاشت چیزی بگم

دستشو گذاشت روی لبام

گفت ببین فقط ببین

نگاه کردم

گفتم دیدم

گفت بازم ببین

گفتم چیرو ببینم

خندید گفت زیره پاهاتو ببین

زیره پاهامو نگاه کردم

زیره پاهام خالی بود 

انگار رو یک لایه ای نازک از آب ایستاده بودم

زیره این لایه ی نازک پاک

زمین بود

آدما دوره هم جمع شده بودن و جیغ میکشیدن 

بیشتر توجه کردم

مامانمو دیدم

بابامو دیدم

برادرامو دیدم

صدای جیغ مامان گوش همه رو آزار میداد

طوری منو صدا میکرد و میگفت دخترم که همه آه میکشیدن و مثل زار میزدن

بیشتر نگاه کردم

بیشتر توجه کردم

دیدم اون وسط یکی آروم خوابیده

یکی که همه جاش به رنگ خونه

خودم بودم

آره اون من بودم

آروم خوابیده بودم

نمیدونم چرا وقتی خودمو دیدم لبخند زدم

خندیدم گفتم اون منم ؟؟؟

اونم دوباره نوازشم کرد و گفت آره 

یک آه بلندی کشیدمو گفتم پس راحت شدم 

بازم حرفمو تایید کرد

گفتم حالا چیکار کنم ؟

گفت زندگی

گفتم اینجا ؟؟

گفت آره

گفتم با کی ؟

گفت خودت انتخاب کنی ، هرکسی رو بخوای برات میاریم تا باهاش زندگی کنی

گفتم هر کی که بگم ؟؟؟

گفت آره

گفتم حتی اگر بگم خانوادم ؟؟

گفت آره

گفتم ...

نزاشت بگم دوباره دستاشو روی لبم گذاشت

گفت اول فکر کن بعد بگو

دستاشو محکم توی دستام گرفتم

کمی فکر کردمو گفتم همونی که همیشه منتظرش بودم

گفت اسمشو بگو

گفتم اسمش ....

اسمش خداست

آره خودشه

اون خداست

دوباره نوازشم کرد

دستشو گذاشت روی سینم

گفت چشماتو ببند

وقتی بستم .....


آره اونو دیدم

دیدمش

آره دیدمش


زندگیمو باهاش شروع کردم






پی نوشت : این آپ یکی از آرزوی های بزرگم بود

نظرات (11)
دلنویس...
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 18:52
آپم[گل]
امتیاز: 0 0
نگار
سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 17:48
سلام چطوری خوفی؟
میبینم که وبلاگت روز به روز بهتر و بهتر میشه خوب من با پست تنهای تنها آپم یه سری بزن یه نظریم بده
امتیاز: 0 0
لطیفه
شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:39
سلام....
هیییییییییییییی رومینا خانوم.....
رفتی وماروتنها گذاشتی دیگه اره؟؟؟!!!۱
رومینا خیلی بی معرفتی
خیلی نامردی
باورکن شیطونه میگه بیام کل مشهدو بگردم تورو پیداکنم و خودم بادستای خودم خفت کنم
چی شده دیوونه؟؟؟
چرا وبلاگت بوی غم میده؟؟
چه کارت شده عزیزم؟؟
چی شده که رومینا خانوم شاد شده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگو عزیزم
بیا تو وبم جوابمو بده خانومی...
دوست دارم...
امضا
لطیفه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبم

نفسی میاد و میره خانومی
negar
شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:55
سلام اومدم خبر بدم که با پست (دختر نشان از مادر دارد) آپم دیدی چه با معرفتم یکم معرفت از خودت نشون بده بیا یه نظر ناقابل بده و برو[گل][گل]
امتیاز: 0 0
نازگل
یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:21
سلام عزیزم
خوبی گلم؟
عیدت مبارک
آپم
بیا که اگه نیای ضررو کردی
فدات بشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نازگل خواهشا از این به بعد آدرس وبتم برام بزار
لطیفه
دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 15:49
رومینا......................
رومینا جان......؟!!!؟؟؟
کجایی عزیز دلم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ها؟؟؟؟؟؟؟؟/
رومینا.........
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم
نگین
سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 00:57
سلام رومینا جون
آدرس حباب تغییر کرده
از امروز به بعد اینجا منتظرتم
امتیاز: 0 0
مقداد
سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 12:11
تو ازون موقع تا حالا خوب نشدی دختر؟؟ چیکار میکنی با خودت؟؟؟؟؟؟
فکر کنم به سختی های زندگی هم میخندی، آره؟؟ خلاصه اینکه دلمون واست خیلی تنگ شده رومینا ایشالا که مشکلاتت زود زود حل بشن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم داداش با معرفت

به خاطر همه چیز


مخصوصا معرفتت که منو بدجور اسیر خودش کرده
negar
سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 13:15
بشتابید! بشتابید!
به اطلاع میرسانم که بنده با یه داستان باحال به نام (خاطره ای در دسشویی پارک) آپ تشریف دارم لطف کنیم بیاین ببینین بعد اگه پسندیدید یه نظر ناقابل هم لطف کنید!![نیشخند]
امتیاز: 0 0
اجادسا
سه‌شنبه 2 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 23:56
سلام آبجیه گلم خوبی

عیدت مبارک عزیزم
عیدت مبارک عزیزم
عیدت مبارک عزیزم

امیدوارم امسال بهترین سال زندگیت باشه
و روزگار بهترین هارو برات رقم بزنه

شاد و سبز باشی همیشه
می دونم بی معرفتم ولی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون بهترین برادر دنیا

ممنونم
مسعود گل محمدی
جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 15:43
سلام
کاش یکی مارا با معرفت نوازش میکرد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای کاش
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد