دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 @ 12:10

سلام

با اونکه یک روز گذشته ولی بازم روز مادر بهتون تبریک میگم

به خدا دیروز خیلی سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام نت چون باید میرفتم سر خاک مامان و براش یکی رو پیدا میکردم که قرآن بخونه

رومینا همیشه توی روز مادر از ساعت هفت صبح میرفت سر خاک مامان خودش براش تا جایی که میتونست قرآن میخوند بعد ساعت نه میرفت دنبال بچه های پرورشگاه واونایی که بزرگتر بودن با خودش میبرد سر خاک مامان و حلواها و خرما ها و  چیزای دیگه ای رو که لیلا برای مامان درست کرده بود دور میگردوندن

اون روز سنگ قبر مامان از گل دیده نمیشد از بس که رومینا پر گلش میکرد همشم گل مریم بود و بوی گل مریم تمام صحن حرم پر میکرد

ولی من دیروز نه گل براش بردم نه حتی خرما بردم نه بچه های پرورشگاه بردم حتی خودمم نشستم براش قرآن بخونم آخه با قرآن خوندن من بیشتر حالش به هم میخوره من که بلد نیستم بخونم همش اشتباه میگم

کاش مامان الان پیشمون بود

مامان مهربون و خوبم

هنوز اون صحنه جلو چشمامه که مامان توی بمارستان بستری بود و تمام دکترا گفته بودن که امیدی به زنده بودنش نیست و غده ی سرطانی همه جای بدنش گرفته

چه روزایی بود همش گریه تو خونمون حاکم بود

از بابا گرفته تا خود رومینا که یواشکی میرفت تو اتاقش گریه میکرد

هیچ وقت اجازه نمیداد ما اشکاش ببینیم

خیلی رو اشکاش تعصب داشت

از همون بچگی میگفت نمیخوام هر نامردی اشکام ببینه و ببینه کجاها کم آوردم

 مامان یک روز ازمون خواست که چهار تا برادر بریم بیمارستان پیشش و رومینا رو  با خودمون نبریم

ما هم گوش دادیم ورفتیم پیشش و کنار تخت دورش جمع شدیم

و اونم به ما گفت: شما چهار تا فرشته ی منین که اندازه ی رومینا دوستتون دارم ولی یک خواهش بزرگ  از هر چهار تاییتون دارم

گفت: خدا رومینا رو بهمون هدیه داده و بعد از چندین سال انتظار این هدیه رو که همه منتظر یک دختر بودن به ما داد شما باید مثل چشماتون ازش مراقبت کنین

باید مواظب باشین و نزارین دست عموهای کثیفتون به رومینا بخوره

باید همیشه مواظب این یکدونه خواهرتون باشین

بعد مامان دستش دراز کرد تا کنارش برم منم پریدم تو بغلش شروع کردم به گریه کردن که تنهامون نزاره اونم گفت :

رومینا مثل منه از این به بعد اون مامان شماهاست بهش احترام بزارین و هر دردی دارین به اون بگین و هواستون به مامان کوچولوتون باشه چون قلبش خیلی بزرگه نزارین هر نامردی سریع کلید ورود به قلبش پیدا کنه و بدون دعوت واردش بشه

بهمون گفت:رومینا هر چقدر از لحاظ روحی قوی باشه ولی بازم یک دختره و به مردایی مثل شماها احتیاج داره که مواظبش باشن 

خیلی رو رومینا تاکید میکرد

خیلی اشک میریخت و ازمون التماس میکرد مواظبش باشیم

میگفت: تا الان رومینا رو رو پر قو بزرگش کردم و از هر آسیبی دورش کردم حالا نوبت شماهاست حالا باید شما مواظبش باشین 

و ازمون خواست که براش قسم بخوریم مواظب هم هستیم و هوای هم دیگه رو داریم

ما هم قسم خوردیم همیشه مواظب رومینا باشیم و هوای همدیگر رو داشته باشیم

پنج سال از اون روز میگزره

الان دیگه همه از قسمشون یادشون رفته حتی من که تازه به خودم اومدم و یاد اون روزا افتادم 

رامین و روزبه هم وقتی که مامان تنهامون گذاشت زود رفتن و هزار ها کیلومتر از رومینا فاصله گرفتن و وقتی که دلاشون پره درد بود میومدن به رومینا میگفتن و رومینا بهشون کمک میکرد

رومینا خیلی به اون دوتا نامرد کمک کرد

خیلی براشون زحمت کشید ولی اون نامردا وقتی غم داشتن میومدن پیش رومیناو خوشی هاشون جای دیگه تقسیم میکردن و همون موقع که رومینا  بهشون نیاز داشت بهش پشت کردن و گفتن دور مارو خط بکش  فکر کن ما برادرت نیستیم

رها هم که تو حال و هوای خودشه نمیدونم در ورد ائون چی بگم چون با خواهر و برادر خیلی فاصله داره اصلا تیو یک فاز دیگه است

منم که یک زمانی اینقدر بد بودم که همه آرزوی مرگم میکردن

خودم وقتی از نامردی هام یادم میاد دلم میخواد خودم بکشم و خورد کنم ولی حالا دارم از جونمم برای رومینا مایه میزارم

الان دیگه یاد قسمی که به بابا و مامان موقع مرگشون دادم یادم اومده و میخوام برای همیشه مواظب رومینا باشم

الانم خداییش خیلی دارم خودم به اب و آتیش میزنم ولی به روی هیچ کس نمیارم چون میخوام با این کارام گناهام پاک بشه

به خاطر این کارام از رومینا چیزی نمیخوام فقط از خدا میخوام گناهام پاک کنه

اون موقع که بهش کفر میگفتم و قبولش نداشتم ببخشه چون خیلی خام بودم چون خیلی احمق بودم ولی حالا فهمیدم که چقدر اشتباه میکردم

یعنی منو میبخشه؟

یعنی مامان منو میبخشه ؟

یا رومینا که بی نهایت اذیتش کردم ؟

ای خدا تو رومینا رو خوب کن من قول میدم دیگه پسره خوبی باشم 

همون طوری که خواسته بودین در مورد رومینا بی خبرتون نزارم اومدم تا بگم حالش چه طوره

ولی باید بگم تغییری نکرده

نمیدونم تو بی هوشی چی کار داره میکنه ولی هر چی که هست همش با مهرداده چون همش اونو صدا میزنه دلم میخواد یکدفعه به جای مهرداد بگه راما ولی فقط مهرداد صدا میزنه

نمیدونین چه جوری دارم تحمل میکنم دلم میخواد هر چه زود تر همه چیز تموم بشه

یا اینکه زمان به عقب برگرده به موقعی که مامان زنده بود

به موقعی که همه دوره هم بودیم

به موقعی که رومینا حالش خوب بود و مهردادی در کار نبود

به موقعی که همه کنار هم دور یک میز میشستیم و با هم خوش بودیم و عاشقانه زندگی میکردیم

بر میگشتیم به موقعی که مامان زنده بود و قدرت تو خونه بود و عمو هام از ترس مامانم جرئت نداشتن تو زندگیمون دخالت کنن و رومینا رو اینقدر بدبختش کنن

بعضی اوقات اعتماد به نفسم خیلی میره بالا و با خودم میگم من حتما موفق میشم و رومینا رو خوشبختش میکنم و براش یک زندگیه جدید میسازم یک زندگی که اون با یک پسری که لیاقتش داشته باشه ازدواج کنه و منم بشم نوکرش

هر دستوری میده انجام بدم حتی بچش ببرم پارک یا هر کار دیگه ای ولی رومینا خوب بشه و خوشبخت بشه ولی وقتی که میرم کنارش و میبینم به هیچ چیزی فکر نمیکنه جز مهرداد از تو خراب میشم

نابود میشم

البته دست خودشم نیست دکترا میگن همه ی این کاراش غیر ارادیه و وقتیکه خوب بشه بهش بگی این حرفا رو میزدی و این کارو رو میکردی هیچی یادش نمیاد

ولی همش میگم ای کاش توی قلبش یک کم برای من جا داشت آخه تمام قلب من برای رومیناست

نه تنها قلبم بلکته تمام وجودم و تمام احساساتم و تمام فکرم ولی اون فقط میگه مهرداد

بعضی اوقات که اینارو میگم لیلا بهم میگه رومینا اگه خوب بشه شرمندت میشه پس اینقدر ناراحت نباش

میگه من تنها برادری بودم که از همه چیزم گذاشتم تا رومینا خوب زندگی کنه

خیلی بهم امید میده که اگه رومینا خوب بشه به من افتخار میکنه ولی من همچین فکری نمیکنم

حتی بعضی اوقات میترسم وقتی حالش خوب بشه بره دنبال مهرداد و باز خودش و زندگیش تباه کنه

حتی بعضی موقع ها شیطون میره تو جلدم و میگم حالش همین طور بد باشه آخه میترسم وقتی خوب بشه باز نبود مهرداد دیوونش کنه

الان لا اقل توی خواب کنارش هست ولی وقتی بیدار بشه وببینه فقط خواب بوده ...

نمیدونم سرنوشت چی جوری پیش میره ولی خیلی دوست دارم برای رومینای من  یکدونه خواهر من خوب پیش بره

برای رومینایی که تمام وجود منه

برای رومینایی که هیچ موقع تنهاش نمیزارم مگر اینکه اون با من این کار بکنه اون موقع من میشم رومینای دوم که دست به هر کاری میزنم

نمیدونم دیگه چی بگم ولی دلم میخواد با صدای بلند داد بزنم و خدارو صدا کنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم وازش ممنونم که رومینا رو به من برگردوند و یکدونه خواهرم که اندازه ی دنیا دوستش دارم پسش داد

نمیدونم ولی من از کارای بدم توبه کردم و از خدا میخوام که منو ببخشه

رومینا بهترین بوده نمیدونم در مورد کدوم خصوصیات خوبش بهتون بگم که همش خوب بوده

همش میگین از رومینا بگم خوب منم دارم همین کارو میکنم توی وبلاگ همش حرف از رومینا میزنم

امیدوارم خوب بشه و خودش بیاد پیشتون چون میدونم اونم دلش براتون تنگ شده البته اگه آقا مهرداد بهشون فرصت فکر کردن بدن

بای تا وقتی که بیام پیشتون دوباره

 

 

 

 

نظرات (5)
رها
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 13:38
سلام اقا راما اول از همه ممنون که به فکر من هستید اما اینو بدونید که من خدایی رو دارم که همیشه حامی منه اگه یه وقتایی شکایت می کنم یا خسته می شم دلیل بر این نیست که خدام رو فراموش کردم من معصوم نیستم که گناه نکنم اما خوشحالم که خدا زود به من می فهمونه که اشتباه می کنم و اما اقا راما من اصلا اعتقاد به مادیات ندارم اون اصلا منو همسر خودش نمیدونست حکم یه خواهر هم براش نبودم چه برسه همسر اما خدا تقاض همه رو میگیره مطمئنم اخه میدونی اون نظر وضع مالی عالیه چون سختی ها رو من کشیدم و من هم نیاز به پول اون ندارم اقا راما منم اگه می خواستم بی حجاب باشم و هروز خودم رو مثل مترسک ها درست کنم اگه به روز قیامت اعتقاد نداشتم اگه نمی خواستم فقط متعلق به او باشم الان براش خیلی عزیز بودم چون مطمئنم با همه اونایی که می گشت سر تر بودم مشکلم بود که طلاقم نمی داد اما حالا خوشحالم حداقل دیگه زجر نمی کشم و اما من اره خونه اجاره هستم و خدا رو شکر حرص اینو نمی خورم وقتی پام خوب شد قرار مربی مهد بشم قولش رو بهم دادن اما ادمها یه وقتایی دلشون میگیره خدا صبرش زیاده الان خواهر خودش رسوای این شهر شده اخه تاززگیا ازدواج کرده میدونی مادرش که اینقدر غرور داشت اومد بهم گفت منو حلال کن من اعتقادم به خداست تا حالا یه تار موم رو. نامحرم ندیده تا حالا تو مراسم عروسی انچنانی نرفتم اما من که معصوم نیستم و اقا محمد رو به خدا منان سپردم اگه یه روزی اونو ببینم دیگه برام مهم نیست چون فکر کنم هیچ کسی بر طبق خواسته من نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم وظیفمه گفتم تو هم مثل خواهرمی مثل رومینایی برام
آره هرکسی یک دید داره
دید تو هم خیلی قشنگ و رومانتیکه درست مثل رومینا حرف میزنی
یک چیزی میگم ناراحت نشو ولی نمیدونم چرا هر وقت برات مینویسم دارم برای رومینا حرف میزنم همش یک لحظه فکر میکنم تو رومینایی
یا وقتایی که برام مینشتی درست مثل رومینا حرف مزدی و مثل اون نصیحتم میکردی
فکر کنم برای همینه که وقتی میام تو وبلاگش کمتر احساس دلتنگی میکنم
اونم اگه بود میگفت بسپارش به خدا اون خودش میدونی با بنده ی از بد بدترش چه کار کنه
امیدوارم همیشه توی زندگی و هه چیز موفق و پیروز باشی
ولی ای کاش من برادر واقعیت بودم و کنارت بودم به خدا قسم نمیذاشتم آب خوش از گلوی اون نامرد بره پایین چون دوست داشتم بیشتر خودم انتقام خواهرم ازش بگیرم تا خدا
چون خدا دلرحمه هم اون یک معذرت خواهی کنه اینقدر مهروبنه میبخشه ولی من نه به قصد کشت میزنم حتی اگه بگه قلط کردم و به پاهام بیوفته
حتی اگه اشک بریزه ولی من کاری ندارم و میزنمش و تیکه تیکش میکنم
و برای همین زدن ها و دل سنگیام فاصلم از رومینا زیاد شد چون اون مثل تو یک دختر احساساتی و رومانتیک و مهربون و دل رحم بود که زود همه رو میبخشید و ازشون میگذشت ولی من نه این طوری نیستم
ولی ای کاش رهای عزیز پیشت بودم و پدر اونو در می اوردم
تو نگی منم میدونم خیلی پاک و مهربونی از نوشته هایی که مینویسی شخصیتت میشه حدس رومینا یک سری میرفت کلاس روانشناسی از روی نوشته ها یعنی با نوشته های آدما میتونست بفهمه چه نوع شخصیت و فرهنگ و کمبودی دارن حتی میتونست دروغ ها رو بفهمه
به من یک چیزایی رو یاد داده بود
از اونجا فهمیدم که تو خیلی مهربون و با شخصیت و پاکی
بعدشم وقتی میگم با تو یاد رومینا می افتم بدون که خیلی ماهی چون من اجازه نمیدم هر آدم نامردی رو جای خواهرم جا بزنم و صفتای رومینا رو بهش نسبت بدم دیگه برو ببین چقدر خوبی خواهره من
آره تو خوب کاری میکنی که مثل اون دخترای هرزه راه نمیری تو خیابونا و همین طورم بمون چون هر مردی بازم دختری رو دوست داره که اجازه نمیده بقیه از زیبایی های اون سو استفاده کنن
تو نیت پاکی داری و خدا همیشه کمکت میکنه مطمئن باش همون طور که رومینای منو کمک کرده
آفرین تو فکر محمد چت رومتم نباش پسر خوبی نیست
دوستای وبلاگیه خودت بچسب
مثل مینا خانوم آقا سید محمد و اجاداسا و ...
امیدوارم اون کسی رو که دوست داری زود بهش برسی و پیداش کنی
امیدت به خدا باشه اون خودش کمکت میکنه
به من که خیلی بد بودم کمک کرد
رها خانوم تروخدا برای خواهر کوچیکت رومینا دعا کن
دعا کن زود خوب بشه دیگه کاسه ی صبرم داره ...
نمیدونم ولی خیلی دارم بی تابی میکنم هی میخوام به روی خودم نیارم ولی نمیشه
دلم میخواد یک شب که پیشه رومینا هستم چشماش باز کنه و بگه خوب خوب شده یا لا اقل یک کم باها حرف بزنه
دیگه خسته شدم از بس به چشمای بستش و صورت چنگ زدش و سکوت بی نهایتش نگاه کردم
دیگه خسته شدم از بس ساکتیش دیدم
آخه کی خوب میشه؟
رها تو قلبت خیلی پاکه برایرومینای من تروخدا دعا کن
خدا به حرف تو گوش میده
خواهشا براش دعا کن
سارا
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 13:59
سلام
رومینا تو خاطراتشم گفته که چقدر تورو دوست داره ولی وقتی اون زمان شما زیاد با هم نبودین اونم عاشق بچه بوده عشقشو با مهرداد تقسیم کرده ولی مطمئنن تو رو خیلی دوست داره و اگه بفهمه که تنهاش نذاشتی و کنارش بودی خیلی خوشحال میشه و ممنونت. اگه رومینا خوب بشه که حتما میشه همون طور که مامانت گفته میبریش مهمونی خدا اونجا همه چی تغییر می کنه.واسه سلامتی رومینا نذر کن.همه چی درست میشه. رومینا تو رو تنها نمی ذاره اون انقدر بزرگ و مهربون هست که همچین کاری رو نکنه اون می دونه تنهایی و از دست دادن کسایی که دوستشون داری یعنی چی.مثل همیشه امیدت به خدا باشه.
تو انقدر درگیر رومینا بودی که حال گل خربدن رو نداشتی پس مامانت هم ناراحت نشده چون تو داری از یه دونه دخترش مراقبت می کنی.مطمئن باش خدا هم تو رو بخشیده هم مادرا هم خدا انقدر بزرگن که به راحتی از گناها میگذرن تو که دیگه داری جبران می کنی پس غصه ی هیچی رو نخور فقط پیش رومینا باش شاید اون حس کنه که تو کنارشی مگه نمیگن کسی که تو کماست می فهمه؟شاید رومینا هم مثل کسایی که تو کمان حس کنه.امیدوارم رومینا همه چی رو یادش بره و بتونه با اون قلب مهربونش خوشبخت بشه و نذاره هیچکس از دل مهربونش سوء استفاده کنه.
مواظب خودتم باش تو هم مثل رومینا قلب مهربون و پاکی داری.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام سارا جان
آره میدونم ولی بازم دارم بهانه میگیرم
میدونی همیشه دلم میخواستن توی دلش اندازه مهرداد دوستم داشته باشه
آخه میدونم میهداد چندین برابر من دوست داره
نه سارا جان خدا نکنه رومینا تو کما باشه اون موقع من میمردم
نمیتونستم طاغت بیارم
همش تو حالت بی هوشیه و ...
چه میدونم همش تشنج میگیره
همش میلرزه بدنش
همش دستاش سرده
همش کابوس میبینه
همش مهرداد صدا میزنه
همش داد میزنه
همش خودش میزنه
نمیدوم چی بگم ولی دیگه خسته شدم
دعا کن خوب بشه و با من حرف بزنه
ممنون از اینکه به من امید میدی خیلی آروم میشم
آره منم امیدوارم حرفای تو رو خدا گوش بده
ممنون از لطفت سارا جان
خوشحالم کردی که سر زدی
الما
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 20:28
سلام
من واقعا برای خواهرتون ناراحت شدم از روزی که اقا نوید به من خبر دادند هر لحظه براشون دعا میکنم خیلی سخته .
امیدوارم حالشون خوب بشه از ته دلم میگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون عزیزم
با دعاهای شما دوستان میدونم خدا خوبش میکنه
مرسی که اودی عزیزم
رها
سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:18
سلام اقا راما ممنونم از اینکه به فکر من هستید اقا راما امروز خیلی خوشحالم که حداقل خدا بعد از این همه وقت صدامو شنید اقا راما من همیشه هر روز برای رومینا ایت الکرسی می خونم و براش دعا می کنم اگه خدا دعای منو رو سیاه رو قبول داشته باشه حتی واسش نذر کردم مطمئن باش خدا بهش کمک می کنه مگه میشه خدا صدای بنده هاش رو نشنوه و جواب نده توکلت به اون باشه من مطمئنم فقط باید صبور باشی میدونم خیلی سخته اما قوی باش هر چی مشکلات بهت فشار اورد بگو من قوی تر هستم مطمئن باش خدا جوابتو میده و اما گفتی اون سید محمدرو فراموش کنم من اونم رو به خدا سپردم خدا خودش میدونه چیکار کنه خدا خوب از بنده هاش میدونه شاید اونم یه روزی زندگیش مثل من شد اما نه خدا نکنه نمی دونم اما امیدوارم خدا هر چی صلاحش باشه دیگه نمی خوام بهش فکر کنم و نمی کنم اقا راما صبور باشید قوی باشین رومینا وقتی حالش خوب بشه به شما احتیاج داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم
نمیدونم چی بگم
ممنون از لطفت
اومدم تو وبلاگ ساز دل خوندم که خدا چه لطفی در حقت کرده
تو هم دعا کن تا رومینا خوب بشه
ممنون از لطفت رها جان
رها
سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:23
خدایا کمکش کن
دوست کوچولویم را کمک کن که بتواند و بماند. کمکش کن که دوباره همان دختر کوچولویی باشد که چشمهایش مخزن همه ی نورهای دنیا بود و حرفهایش مظهر همه ی امید ها. کمکش کن که ببیند ما پشتش هستیم و یادش بماند که دستش را گرفته ایم. و دوباره بشنوم که آنا می خندد. ار ته دل. خدایا کمکش کن
دوست کوچولویم را کمک کن
رومینا و راما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رها جان
شاید خدا صدای تو یکی رو بشنوه و کمک کنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد