پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1388 @ 13:03

بچه هایی که ...

سلام

میدونم هی میام وخستتون میکنم

ولی دست خودم نیست

آخه کاری ندارم جز اینکه بشینم دعا کنم غصه بخورم گریه کنم و به فکر رومینا باشم

صبح ها هم نمیتونم برم پیشش چون قرار شده صبح ها لیلا پیشش بره و شبا من

این طوری تقسیم بندی کردیم تا دستای رومینا باز باشه تا بهتر بشه

 و اینکه همش بالای سرش باشیم

ولی در کل زخمای سر و صورتش داره خوب میشه ولی هنوز هیچ کار و عکس العملی نشون نداده

امروز یک جایی رفتم که خیلی دوست دارم در موردش بگم

تنها جایی که به رومینا آرامش میداد

جایی که رومینا عاشقش بود و برای رفتن به اونجا جون میداد

چقدر اونجا رو دوست داشت

چقدر خوشحال بود وقتی میرفت اونجا

هر روز میرفت و خودش تو غم همه شریک میدونست

یک پرورشگاه بود . پرورشگاه کوچیکی که با تمام کوچیکیش قلب بزرگ رومینا رو پر کرده بود

رومینا وقتی که 16 سالش بود و بابا وقتی که دید خیلی بچه دوست داره یک پرورشگاه خیلی خیلی کوچیک تاسیس کرد که رومینا بره توش و کنار بچه ها آرامشی رو که میخواد پیدا کنه و زیاد درد بی مادری برای یک دونه دختر اونو از پا در نیاره

و رومینا از 16 سالگی پاش به اونجا باز شد و هر روز تو پرورشگاه پیش بچه ها بود

تعداد بچه ها هیچ سال تغییری نمیکنه و همون سی تا و یا بیستا هستن و رومینا هم عاشق همشون بود

مهرداد هم از همون جا پیدا کرد وقتی با مهرداد آشنا شد شیش سالش بود

مهردادی که کاش الان پیش رومینا بود و اجازه نمیداد این بلاها سر رومینا بیاد چون رومینا عاشق مهرداده و به خاطر اون بچه این بلا ها رو سر خودش نمی اورد

یه روزایی بود روزایی که مثل باد گذشتن و من جز خاطره چیز ازشون ندارم

از مهرداد خیلی بدم میومد چون دوست نداشتم رومینا وابسته ی یک بچه ای که معلوم نبود کی هست و چی هست بشه

برای همین خیلی مهرداد اذیت میکردم و ازش متنفر بودم

ولی رومینا با تمام عشقش مهرداد دو سال بزرگ کرد و عاشقانه میپرستیدش  

نه تنها مهرداد بلکه عاشق بچه هایی بود که میومدن و میرفتن

هیچ موقع یادم نمیره وقتی رومینا پاش تو پرورشگاه میزاشت بچه ها چه غوغایی به پا میکردن

رومینا هیچ موقع دست خالی نمیرفت همیشه برای همشون چیزی میخرید از خوراکی گرفته تا لباس و عروسک و ...

خیلی حوصله داشت و تمام زندگیش اون بچه ها شده بودن

نمیدونین وقتی رومنیا پاش تو حیاط پرورشگاه میزاشت بچه ها چه کار که نمیکردن

باورتون نمیشه همشون میدونستن رومینا ساعت نه صبح همیشه میره پیششون

اون طفلکی ها هم از عشق رومینا از ساعت هفت صبح بیدار میشدن و لباسای مرتبشون میپوشیدن و بعد موهاشون شونه میکردن و خودشون مرتب میکردن و بعضی اوقاتم براش نقاشی میکشیدن و منتظرش میموندن تا نه بشه و بیاد

و وقتی هم که پاش میزاشت تو حیاطشون همشون بهش هجوم می اوردن و از سر و کولش بالا میرفتن

دخترا که همش دستاشون دراز میکردن تا رومینا بغلشون کنه و پسرای شر هم آستیناش میگرفتن و از دستاش و شونه هاش بالا میرفتن تا لبشون به لپ رومینا برسونن و ببوسنش

من که از اون پرورشگاه و بچه هاش متنفر بودم ولی وقتی این صحنه رو میدم دلم هوای مامانم میکرد و دلم میخواست گریه کنم ولی به روی خودم نمی اوردن چون اونا همه داد میزدن و میگفتم مامان رومینا اومد

رومینا حاضر نبود این صحنه رو با دنیا عوض کنه و حتی بعضی اوقات از خوشحالی تمام بدنش میلرزید

اونا همشون به رومینا میگفتن مامان چون رومینا مثل یک مادر واقعی همشون دوست داشت و برای تک تکشون خیلی زحمت میکشید

رومینا تولد همشون بلد بود و برای هر کدومشون جدا جشن تولد میگرفت و حتی از طرف بچه های دیگه هم کادو میگرفت و به کسی که تولدش بود میداد

حتی سایز همشون بلد بود و همش براشون لباس میگرفت

حتی روزای جمعه میبردشون پارک و شهر بازی

یعنی تمام زندگیه رومینا بچه های پرورشگاه بود که میگفت اینا خیلی گناه دارن و باید با قلب کوچیکی که دارن اینو قبول کنن که بچه های یتیم و پرورشگاهی هستن

رومینا خیلی دوستشون داشت

من هر چی از عشق رومینا به اون بچه ها بگم خیلی کم گفتم

نمیزاشت برن مدرسه یا خودش بهشون درس میداد و میبردشون که امتحان بدن یا اینکه براشون معلم خصوصی میگرفت

حتی اینقدر هواسش جمع بود که هر دو ماه بچه ها رو میبرد آزمایشگاه تا آزمایش بشن و خیالش جمع باشه که بیماری ندارن و اگرم دارن هواسش به اون بچه ی بیمار باشه

یعنی همه جوره هواسش به بچه ها بود و عاشقشون بود و هیچ موقع در حقشون کوتاهی نکرد

اونا هم روزای مادر و تولد رومینا سنگ تموم میزاشتن و خیلی سورپرایزش میکردن بر خلاف ما برادرای بی غیرت که یادمون میرفت یک روزی رومینا و راما به دنیا اومدن

هیچ موقع یادم نمیره یک پسری به نام سروش بود که خیلی شر بود یعنی دیوار راست میرفت بالا و بد جوری عاشق رومینا بود

اینقدر شر و قلدر بود که همه رو میزد و همه چیز به یک ثانیه خراب میکرد

پدر و ماردش تو تصادف مرده بودن و این زنده مونده بود که خاله هاش اورده بودنش اینجا

رومینا خیلی سروش دوست داشت و عاشق شر بازی هاش بود و هر موقع که میرفت پیشش سروش از از سرو کله ی رومینا میرفت بالا و اینقدر بازیگوشی میکرد که رومینا رو از پا در می اورد

تا اینکه یک روز دیدم رومینا با یک عالمه نگرانی اومده خونه بهش گفتم چی شده :

گفت جواب آزمایش بچه های پرورشگاه اومده و سروشم هپاتیت داره

رومینا خیلی برای مداواش زحمت کشید

 دیدم رومینا یک روز اومد خونه و چشماش قرمزه قرمز بود  معلوم بود که خیلی گریه کرده و بهم گفت که سروش ساعت چهار صبح تموم کرده و ...

نمیدونین چقدر رومینا زجر کشید

چون خودش مقصر میدونست میگفت من باید میفهمیدم که مامان و بابای سروش بهش واکسن نزدن و ...

لیلا همش بهش میگفت رومینا تو که کف دستت بو نکرده بودی که بفهمی واکسنش نزدن  

تو مقصر نیستی اون مامان وباباش مقصرن که وقتی بچشون به دنیا اومده بهش واکسن نزدن

ولی رومینا همش خودش مقصر میدونست و خیلی عذاب وجدان داشت

و برای همین بچه های پرورشگاه چه زحمت ها که نکشید چقدر بچه ها اذیتشون کردن و لی صداش در نیومد

یعنی من هر چی از عشق رومینا به بچه ها ی پرورشگاه بگم کم گفتم چون واقعا دوستشون داشت  

حتی وقتی پدر و مادری میومد و میخواست سرپرستیه یک بچه رو به عهده  بگیره و بشن مامان و باباش رومینا تا از جد و آبادشون خبر دار نمیشد بچه هار و به راحتی نمیداد بهشون

دیشب دفتر خاطرات رومینا رو با خودم بردم بیمارستان و اونجا خوندم چون میخواسم با احساسات رومینا بیشتر آشنا بشم چون من اصلا باهاش خوب نبودم

چون من اصلا این فرشته ی مهربون خوب نشناختم  

و وقتی هم که خوب بود فقط باهاش لجبازی میکردم

دیدم یک جای دفتر خاطراتش در مورد آشنایی به مهرداد نوشته

مهردادی که اگه بود خیلی کمکمون میکرد

خیلی زیاده میتونین نخونین ولی اگه بخونین میفهمین که خواهر من چقدر آدم خوب و بزرگی بوده

چقدر ماه و دوست داشتنی بوده

چقدر عزیز بوده و من عاشق این مهربونیشم

نمیدونم دوست دارین نوشتش بخونین یا نه ولی به هر حال مینویسم تا بخونین

نوشته بود :

 

 

86/1/22

امروز تولدم بود

شدم هیجده ساله

بابا دیشب کادوی من و راما رو داد مال من مثل همیشه خوشگلتر و مارکش بهتر بود برای اینکه راما ناراحت نشه گفتم مال تورو بیشتر دوست دارم بیا عوض کنیم ولی راما بدجوری قلب بابا رو شکوند چون کادوش پرت کرد طرف بابا و گفت ارزونیه خودتون برین به جهنم

میتونستی آتیش گرفتن دل بابا رو از چشماش بخونی

نمیدونم چرا راما این طوری میکنه ولی به هر حال کاش یک کم میتونست بابا رو درک کنه و ببینه که اون طفلکم دل داره و دوست داره پسرش خوشحال کنه

منم حتی نرفتم بابا رو ببوسم و ازش تشکر کنم چون راما احساس میکرد که من دارم خودشیرینی میکنم و دل بابار و به دست میارم و میخوام زیر آبش بزنم آخه اون همیشه از این فکرا میکنه ولی نمیدونه که من خیلی دوستش دارم

راما دیشب سرم داد کشید و گفت این کادوی منم ببر برای اون بچه های کثیف و احمق و حروم زاده ی پرورشگاه که تمام فکر و زهنت بودن دلم میخواست یکی برم بزنم تو دهنش ولی جلوی خودم گرفتم چون میدونست که هر چی دلش میخواد به من بی احترامی کنه ولی دلم نمیخواد به بچه هایی که مثل یک فرشته پاکن توهین کنه دیشب خیلی به من سخت گذشت ولی خوب طاغت آوردم  و آخر شب از بابا تشکر کردم و تا صبح با خدا صحبت کردم که یک کم راما رو به راه راست هدایت کنه و بهش منطقی بده که بتونه باباش که داغ دار همسرش هست درک کنه   

برادرامم مثل همیشه یادشون رفت که رومینا و راما همچین روزی به دنیا اومدن

ازشون کادو نمیخواستم ولی بهم حتی تبریکم نگفتن

حتی خود راما هم به من تبریک نگفت و کادویی هم که براش خریدم باز نکرد و گذاشت همون طور رو میز بمونه من رفتم براش باز کردم ولی اصلا بهش توجهی نکرد براش یک لباس خوشگل گرفته بودم همونی که خیلی دوست داشت و هر وقت تن کسی میدید ازشون میپرسید از کجا گرفتن ولی اصلا مثل اونو پیدا نکرده بود منم اینقدر راه رفتم تو خیابونای مشهد تا پیداش کردم ولی راما...

اشک تو چشمام جمع شده بود دلم میخواست گریه کنم ولی جلوی خودم گرفتم و لیلا جون وقتی فهمید که ناراحت شدم کادوی راما رو ازم گرفت و گفت که خیلی قشنگه براش اتو میزنم تا فردا میره پیش دوستاش تنش کنه

خوب بگزریم راما جونه دیگه و منم عاشقشم

اشکال نداره مهم اینه که کنارمه و اندازه ی دنیا دوستش دارم

امروز صبح اول رفتم سر خاک مامان چون میدونم اون یادشه که امروز تولده یک دونه دخترشه

براش گل مریم گرفتم همون گلی که اون خیلی دوست داره

به مناسبت هیجده ساله شدنم هیجده شاخه براش گرفتم

چقدر رفتم پیشش خالی شدم چون کلی باهاش دردو دل کردم ولی از جریان دیشب بهش چیزی نگفتم چون دوست ندارم از دست پسراش ناراحت بشه  

راستی لیلا جون هم برام یک کادویی گرفت که خیای باهاش حال کردم

ولی شاید باور کسی نشه که خدا هم برام هدیه فرستاد

یک پسر بچه ی شیش ساله

وقتی از سر خاک مامان رفتم پرورشگاه تا ببینم حال بچه ها چه طوره دیدم که طفلکی ها برام یک کیک کوچولو گرفتن و هر کدومشون برام نقاشی کشیدن تا بهم هدیه بدن تمام حیاط و سالن و اتاقاشونم شرشره و بادکنک زدن

دلم میخواست تو آسمونا پرواز کنم از بس که خوشحال شدم

نمیدونم چرا ولی وقتی پام اونجا میزارم از همه غم  غصه هام یادم میره چون اونا تمام زندگیه منن

یاسمین مثل همیشه داشت گریه میکرد و تو بغل من خودش انداخت  این دفعه هم بهانه ی گریه کردنش این بود که دلش برام تنگ شده بود

سروشم که مثل همیشه با الیاس و مجید و مهدی مسابقه گذاشته بود که کی زود تر از شونه های من میره بالا و منو میبوسه

فکر اینو نمیکنن که من پدرم در میاد با لگدایی که به پا و دست و سرو کله میزنن ولی با همین لگداشون هم من عشق میکنم چون تمام زندگیه منن و شر بودنش خودش برای من خیلی لذت داره

الهی قربون اون قلب کوچیکشون برم که همش به فکر منن

خیلی سورپرایز شد م

تا اینکه دیدم یک تازه وارد داریم

یک پسر بچه ی سفید خواستنی

پرستارا گفتن که حالش خیلی بده نه غذا میخوره نه با کسی صحبت میکنه و نه میخوابه همش داره گریه میکنه و یک گوشه تو فکر فرو میره

میگفت وقتی هم باهاش صحبت میکنیم پرخاشگری میکنه

منم نه اسمش ازشونپرسیدم ونه مثل بقیه تازه واردا پروندش دیدم یک راست رفتم کنارش تو سالن رو زمین نشستم

بهش گفتم :

- سلام آقا کوچولو  اسم  من رومیناست و یک جورایی مامان شما کوچولوهام اسم تو چیه؟

- فضولی؟

- نه کنجکاوم این آقا کوچولوی ناز بشناسم

- برو گمشو حالم از همتون به هم میخوره مثل کنه همش به من میچسبین

وقتی این حرفا رو زد فکم افتاده بود نمیدونستم بهش چی بگم اونم راش کشید رفت گوشه ی حیاط زیره درخت  روی زمین نشست و خیلی از بی ادبیش بدم اومد ولی بازم خدارو شکر کردم و رفتم کنارش روی زمین زیر درخت نشستم و گفتم:

- میدونی مامانم همیشه میگه بچه های بی ادب کسی دوست نداره

- به توچه

- بهتره من حرف نزنم تو هر چی دلت میخواد به من فحش بدی بعد شروع کنم به حرف زدن

- اگه نری به خدا هر چی بتونم فحشت میدم ها

- اشکال نداره گوش میده من اینقدر بچه ها رو دوست دارم که حتی حرفای بدشونم طاغت میارم چون میدونم بچه هستن و از روی نادونی میگن

اون دیگه هیچی نگفت و به یک گوشه خیره شده بود

یک پنج دقیقه ای این طوری بود که دستم گذاشتم روی شونه هاش و گفتم خوبی؟

یک دفعه دیدم مثل جرقه پرید و شروع کرد به زدن من که تنهاش بزارم

منم گذاشتم همین طور بزنه ولی نامرد چه زوری داشت

تا اینکه خسته شد و خودش انداخت روی زمین

گفتم : من که بهت گفتم اینقدر بچه ها رو دوست دارم که هر کاری بکنن طاغت میارم

- شماها فقط شعار میدین که ماهارو دوست دارین ولی هیچی از دل ما نمیفهمین و دردی که ما میکشیم نمیتونه درک کنین

ماتم برده بود که پسر به این کوچیکی چه جوری میتونه همچین حرفای بزرگانه بزنه ایندفعه فقط از رو تعجب بهش خیره شده بودم تا اینکه خودم جمع و جور کردم و گفتم:

همه درد  و مشکل دارن من خودم وقتیکه پونزده سالم بود مامانم منو تنها گذاشت و رفت پیشه خدا و حالا تنهای تنهام چون مامانم فقط میتونست منو درک کنه

 و هزار تا مشکل دیگه دارم  این روزا کمتر آدمی پیدا بشه که مشکل نداشته باشه

تا اینکه دیدم پسر بچه گفت: اسمم مهرداده و منم...

بقیه حرفش نتونست ادامه بده و سرش گذاشت رو پاهام و شروع کرد به گریه کردن

منم بهش چیزی نگفتم و گذاشتم گریه کنه تا خالی بشه و سرش آروم آروم ناز میکردم ولی از این تعجب کردم که آروم شده و سرش روی پاهام گذاشته

تا اینکه بعد از یک ربع پا شد و جلوی من چهار زانو زد و گفت: اسمم مهرداد خیلی اسم قشنگی داری

- ممنون مال تو هم قشنگه پسر خوب

- مامانت خیلی دوست داشتی؟

- آره خیلی زیاد دوستش داشتم

- من دوستش نداشتم ولی همین قدر که کنارم بود خوب بود

- بابات چی؟

- هر دوتاشون مردن و همسایه ها منو آوردن اینجا

- چرا؟

- مامانم خودش اتیش زد بابامم همه میگن اینقدر سیگار کشیده مرده

نمیدونم چرا ولی دلم میخواست با حرفاش جون بدم میتونستی دردی رو که کشیده از تو چشماش بخونی و احساس کنی

- خدا بزرگه و دوستت داره آقا مهرداد گل

- من خدارو اصلا دوست ندارم

- چرا؟

- اون منو بدبخت کرد مامان همش قبل از مرگش اینو به من میگفت

- اینکه خدا تورو بدبخت کرده ؟

- آره اون میگفت خدا خیلی بده که تورو به من داده حتی بعضی اوقات بابام یک حرفایی به مامانم میزد وقتی که با هم دعوا میکردن

- چی میگفت؟

-  بابام میگفت مهرداد حروم زاده است و بچه ی منم نیست و مامانم میگفت هر کاری کردم دوست داشتم به توچه ربطی داره دلم خواسته بهت خیانت کنم و بابام می افتاد به جون مامانم و از اخرم منو میزد   رومینا حروم زاده یعنی چی ؟

نتونستم جلوی خودم بگیرم و مهرداد تو بغلم گرفتم و گفتم: یه حرف بدیه و لی سعی کن از یاد ببریش مهرداد جون

- چرا منو اینقدر محکم بغل کردی؟

- چون یاد مامانم افتادم وقتی دیدمت

- خوش به حالت کاش منم یک مامان مثل تو داشتم

- تو دیگه مهمون مایی و هر چه زود تر یک مامان و بابای خوب پیدا میکنی

- یعنی اونا دیگه خوبن

- من نمیزارم که مامان و بابای بد بیان این و بچه های منو ببرن

- تو خیلی مهربونی از پرستارا هم بیشتر

- مهرداد حالم خوب نیست اجازه میدی یک دقیقه برم تو اتاقم الان زود میام

- باشه قول بده زود بیای

- باشه

من رفتم تو دفتر و بلند بلند زدم زیره گریه نمیخواستم جلوی مهرداد گریه کنم

فقط یادمه دستام گذاشتم روی صورتم به دیوار تکیه دادم و برای زندگیه مهرداد خیلی گریه کردم

آخه هیچ بچه ای با این وضع بدبختی نیومده بود توی این پرورشگاه ولی مهرداد...

نمیدوم ولی بعد از یک ربع که آروم شدم از رو زمین بلند شدم که دیدم مهرداد دم در وایستاده و داره قطره قطره اشک میریزه و بعد یک دفعه پرید تو بغلم و گفت: منو ببخش که ناراحتت کردم که اشکت در اوردم ببخشید رومینا جون منو ببخش

- گریه نکن واگر نه منم شروع میکنم بچه تو چه طور اومدی تو اتاق؟

- میخواستم ببینم کجا میری فکر کردم میخوای بری و برام غذا بیاری و دهنم کنی تا منم فرار کنم و یک جا قایم بشم ولی دیدم اومدی و داری برای من گریه میکنی

-  الهی من فدای تو بشم که اینقدر زرنگی

- رومینا جون نمیدونم چرا از وقتی دیدمت احساس میکنم خیلی خوبی و دوست دارم

- میدونی چرا؟

- چرا؟

- چون امروز تولدمه و تورو خدا برای من به عنوان هدیه فرستاده تو کادوی منی

- کادو؟ مگه خدا اینقدر مهربونه

- هنوز وقت داریم تا با خدا آشنات کنم و از مهربونیاش برات بگم عزیزم

و امروز با مهرداد آشنا شدم و بهترین روز زندگیم بود و خدارو شکر که خدا همچین فرشته ای رو برام فرستاد

 

یک عالمه چیز دیگه هم نوشته بود که بر میگرده به خودش و نمیخوام بگم

ولی دیدین چه قلب پاکی داره

باورتون نمیشه که مهرداد از فرش به عرش آورده و عاشقانه دوستش داره

ولی ارمان کثافت این فرشته رو از رومینا گرفت

خیلی زرنگ بود چون زود اسمش برد تو شناسنامه رومینا و بعد زود بچه رو ازش گرفت

بی خیال ولی ممنون اگه نوشته ها رو خوندین

منم ببخشید که خیلی زیاد حرف میزنم

واقعا از همتون ممنونم و دست تک تکتون میبوسم

راستی جواب کامنتاتون دادم اگه خواستین بخونین

نظرات (14)
زهره
پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 14:06
سلام خوبی /امیدوارم که حالش خیلی بهتر شده باشه براش دعا میکنم زودتر برگرده پیش داداشش .../دوباره اومدم یه سری بزنم و بهت بگم که صبور باش هرچه که اون بالا سریمون بخواد پیش میاد /اینو از ته دل میگم که اگه دفعه بعد اومدم سر بزنم خبر خوب برامون داشته باشی انشالله امیدوارم /به امید سلامتی هر چه زودتر رومینا

خدایا بر داده و نداده و گرفته ات شکر چون
داده ات نعمت است
نداده ات حکمت است
گرفته ات امتحان است
پس بر هر سه شکر

امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون زهره جان
خدا شاید به دعا های شما بنده های خوب گوش بده
گندم
پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 18:00
سلام
خوبی؟
ممنون که خبرم کردی
رومینا خیلی قلب پاکی داشت و مطمئنم که خدا بهش کمک میکنه براش دعا میکنم حتما
در پناه خدا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون گندم جان
از دعا و قلب پاکت ممنون
نوید
پنج‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 21:36
راما جان سلام هرروز میام اینجا خبر خوش بشنوم میام اینجا شاید بیای بنویسی رومینا حالش خوب شده و شما عازمین ... می دونم بالاخره این روز میرسه . راما جان برای رومینا همیشه دعا میکنم . همیشه ی همیشه همیشه . بنده های خوب خدا که من خیلی بهشون حسودیم میشه همینجورین راما جان کسی از خوبی های بی شماری که کردن خبر نداره، رومینا هم از همون ستاره های روی زمینه . خدا دوسش داره این همه بچه با این قلبای پاکشون اونو دوست دارن . راما جان حس خوبی دارم . چند وقتی هست که اومدی و اینجا مینویسی، رومینا با این خوبیاش رو منم خیلی تاثیر گذاشته . راما جان رومینا هم وقتی خوب شد مطمئن باش به داشتن داداشی مثل تو افتخار می کنه . امیدوارم و امیدوارم و ارزو می کنم این روز زودتر باشه .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نوید گلم
من یکی از آرزو هام شده که بیام بنویسم رومینا خوب شده
ولی نمیدونم خدا کی این سلامتی رو بهش میده
ممنون از دعا ها و آرزوهات عزیزم
رضای
جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 00:49
سلام
چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند, چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند
حتما بهم سربزن...
منتظرتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون عزیزم
خیلی زیبا بود
محمد
جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 15:55
سلام و جطوری و خوبم و از این حرف ها
تبادل لینک؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
علیک سلام
هم دیدن کردم و هم لینکت کردم
ممنون که اومدی
محمد
جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 16:43
با افتخار لینکتان کردم
سرمی زنم در آینده بیشتر
سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون محمد جان
محمد
شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 00:58
سلام
همشو خوندم نمی دونم چی بگم فقط یه سوال چطور میشه ادمی با این روحیه تو همچین وضعی قرار میگیره ؟؟؟؟
پشت همچین ادمی رو فقط یه چیز می تونه خم کنه یه غم خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ یعنی غم از دست دادن مهرداد اینهمه برا رومینا بزرگ بوده ؟؟؟؟؟؟به اون خدا قسم م خورم رومینا خوب میشه و بر میگرده و اون روز قوی تر از همیشه هست ؟؟؟؟؟؟////
خدا بهش کمک کنه ولی می دونم این موجود دوست داشتنی رو اگر تا لبه پرتگاه هم ببره از اونجا برش می گردونه
را ما جان مراقب خودت باش و باز هم از این نوشته ها برا ما بذار اخه مارو بیشتر با روحیات رومینا اشنا می کنه ولی حتی المقدور از دفتر خاطراتش نباشه چون دفتر خاطرات محرم اسرار ادمه یه جورای مثل یه رفیق می مونه که زبونی برا گفتن نداره و فقط شنونده خوبیه کسی دوست نداره دفتر خاطراتشو کسی باز کنه
به امید روزی که همه به انتضارش نشسته ایم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
باشه عزیزم حتما مینویسم
و قول میدم از دفترش نباشه ژ
ممنون
حامد
شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 10:23
سلام
من از طریق دوستم کمال ( بارون دلتنگی ) باهاتون آشنا شدم
البته بعد از اینکه یه پست برای رومینا زد
راستش بهتون حسودیم میشه
حسودی که نه
یعنی قبطه میخورم
ای کاش من جای رومینا بودم
گرچه صبر و تحمل اونو ندارم که اینقده با بچه ها جور شم
ولی این همه محبت ... !‌! !
خیلی قشنگه
میشه آدرس اون پرورشگاهو بهم بدین
من تهرانی نیستم
ولی شاید یه وقتی به دردم خورد
من وقتی پست کمالو دیدم به این بلاگ اومدم و وقتی فهمدیم موضوع از چه قراره واسه رومینا دعا کردم
البته الان که بیشتر متوجه قضیه شدم
واقعا قلب بزرگی داره
ایشالله که به همون دوران پاکش برگرده
نمیدونم دیگه چی بگم
جز دعا کردن واسه خوب شدن یه فرشته ! ! !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
حامد جان ممنون از لطفت
خیلی خوشحالم من رومینا دوست خوبی مثل تو پیدا کردیم
ما هم تهرانی نیستیم ما مشهدی هستیم
پرورشگاه هم مال رومیناست
میدونی باید صبر کنی تا رومینا بیاد
آخه منم خودم به زور اجازه میدن وارد بشم آخه رومینا گفته به هیچ احدی اجازه ندیدن وارد پرورشگاه بشه حتی خانوادم
آخه من یک زمانی اینقدر بدجنس بودم که به خدا ممکن بود یکدفعه نادون بشم و اون پرورشگاه و بچه هارو به آتیش بکشم برای همین اصلا اجازه نمیدن کسی واردش بشه
منم چون دیدن یک کم ادم خوبی شدم بهم اجازه میدن ولی همش بالای سرمن و اجازه ندارم به بچه ها نه خوراکی بدم و نه چیزی بخرم تا رومینا حالش خوب بشه و تایید کنه که من خوب شدم و بزارن برم توش
تا وقتی رومینا حالش خوب بود به هیچ کس اجازه نمیداد وارد پرورشگاه بشه جز خودش و یا خانواده ای که تمام کارای قانونی رو کردن و باید بیان بچه رو انتخاب کنن و فقطم یک بار اجازه دارن بیان بچه رو انخاب کنن و برن
و وقتی کسی شکایت میکرد رومینا بهشون میگفت:
برای روحیه بچه ها خوب نیست که هر روز یکی بره یتیمیشون به رخ بکشه درسته اونا به محبت احتیاج دارن ولی نه اینکه هر کی وارد بشه و سرش ناز کنه و براش دلسوزی کنه
رومینا میگفت اونا با این کار احساس کوچیکی و خورد شدگی و تاسف میکنن
ولی شماها دوستای خوب ما هستین تو دعا کن رومینا خوب بشه اینقدر این خواهر من مهربونه که خودش هر جای دنیا که باشی میاد دنبالت و میارتت پرورشگاه
بعدشم من اصلا برادر خوبی برای رومینا نبودم رومینا یک فرشته ی تمام بود
من بی نهایت اذیتش کردم و از دستی هم اذیتش میکردم و حالا میفهمم اون طفلک چی میکشیده
درسته که دارم بدون اجازه دفتر خاطراتش میخونم و کار درستی نمیکنم ولی وقتی خاطره هاش و نظرش در مورد خودم میخونم دلم آتیش میگیره و گریه امونم میبره
و از نوشته هاش میفهمی که کارای من زجرش میده و داره دیوونش میکنه ولی اینقدر منو دوست داشته که نه حرفی بهم میزده و نه بهم بی احترامی میکرده
آخه کدوم خواهر این جوریه به خدا قسم من خواهر رای دوستام ویا آشناهامون دیدم برادره هم بهش بگه تو میپره به جون برادرش وبراشم فرقی نداره برادرش ازش بزرگتره و باید بهش احترام بزاره ولی رومینا اصلا این طوری نبوده
با اونکه من فقط چند دقیقه ازش بزرگترم ولی تا حالا نشده بهم بگه تو و همیشه ی خدا هوام داشته و نزاشته کسی به من بگه راما بالای چشمت ابروست
وای چقدر حرف زدم شرمنده خستت کردم ولی وقتی از فرشته بودن رومینا گفتی داغ دلم داغ دلم از دست خودم تازه شد
رها
شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:54
سلام اقا راما امیدوارم حال رومینا خوب بشه و مطمئنم که میشه وقتی رومینا به سلامتی حالش خوب شد قصه زندگی منو تو وبلاگ ساز دل براش بخونید ببینه که رومینا خدا چقدر دوستش داشت پدرش دوستش داشت و راضی بوده از دستش و اون کودکان چقدر دوستش دارن اما من ببخشید حالم خوب نیست که بنویسم اما امیدوارم رومینا حالش خوب بشه و دادشی مثل شما رو داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون از لطفت
حتما میاد
منم بهش نگم خودی میاد و میخونه
ولی خواهشا موقع رومینا باش
چون نامردیه اگه نباشی
نامردی در اینه که تو دردامون شریک بودی ولی باید حالا تو شادی هامونم باهامون شریک باشی
رومینا شما رو برای شریک بودن تو درداش نمیخواد
شمارو برای یک دوست خوب و یک همدرد میخواد اینو من مطمئنم
ولی به هر حال ممنون
به امید دیدار
محمد
شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 17:15
سلام راما جان
همشو می خونم مطمئن باش جواب می دم ولی باید یه کم فکر کنم تا بهتر جواب بدم آخه ....
می بینمت به امید دیدار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
باشه عزیزم
بای تا بعد
حامد
شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 18:42
سلام راما جان
فکر میکردم شما تهرانی هستین
گفتم شاید بتونم تیرماه که ایشالله میرم خونه داییام برم پرورشگاهتون
حالا که مشهدین
البته جای بهتریه
ایشالله حال خواهرت بهتر شه و برگرده به همون دوران شادش
من تا حالا فکر میکردم تو یکی از دوستاشی که داری این پستارو میزنی
وقتی اون قسمتی که تو هدیه ی باباتو ...
خوندم تو دلم واست دعا کردم که سر عقل بیای
چون من خودم وقتی بابام از دستم دلخور میشه و دلش میشکنه
البته از کاری که از روی عمد انجام ندادم
یخرده بغض میکنم
گاهی اوقاتم گریم میگیره
خوشحالم که الان بهتر از گذشته ای
شاید این حوادثی که اتفاق افتاده لازم بوده تا همه چی سرجاش بیاد
به هرحال هیچ چیز بی حکمت نیست
چیزایی که به سرمون میاد یا تقصیر خودمونه و یا به صلاحمونه
تا بعد
خداحافظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نه حامد جان تهرانی نیستیم ولی خوب از معرفتشون یک بوهایی بردیم
سعی میکنیم مثل اونا با معرفت باشیم
امیدوارم موفق باشی
راستی توی وبلاگت هر کار کردم کامنتم ثبت بشه نشد چون هر دفعه به یک چیزی گیر میداد دیوونه شده بود مثل اینکه
از آخرم تاییدش نکرد تا بیاد برات
دوستشم؟؟؟!!!!!!!
نه بابا رومینا از این جور دوستا نداره که بیاد تو خونش و براش آپ کنه
اونم پسر؟؟؟
خدا از زبونت بشنوه که رومینا یک دوست پسر داشته باشه لا اقل دلمون خوش باشه که با یکی دوست بوده
نه من برادرشم ولی خوب برادر خوبی براش نیستم
آره یک زمانی پسر خیلی بدی بودم ولی سعی میکنم که دیگه خوب باشم
ممنون که سر زدی
تروخدا ببین چرا نمیشه برات کامنت گذاشت
به هر حال موفق و سبز باشی
به امید دیدار
رها
یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:49
سلام اقا راما ممنونم که به فکر من هستید می بینید چقدر ضعیفم می بینی دیروز از همه خسته شده بودم نمی دونم چی میشه ترسیدم با این کارم پدرم عاقم کنه شاید خدا خواسته اقا راما شما مرد هستین میدونین تو این جامعه تک و تنها زندگی کردن چقدر سخته به خدا منم از تنهایی خسته شدم از اینکه همه منو مقصر میدونن ببخشید اینا رو گفتم اخه دلم خیلی گرفته بود امیدوارم حال رومینا خوب بشه و مطمئنم که خوب میشه اقا راما هیچ وقت رومینا رو تنها نذار سایه بالا سرش باش خدا خودش به همه ما رحم کنه
یا حق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
آخه میدونی چیه رها تو خیلی اشتباه بزرگی کردی نباید اجازه میدادی که ...
یعنی میدونی هر پسری که میاد جلو و بهت درخواست دوستی و یا هر چیز دیگه میده بدون که قبل از تو به هزار نفر اون خواستش گفته و بعد تو به هزار نفر دیگه هم میگه
این درس رو از رومینا گرفتم
رومینا اصلا به عشق قبل از ازدواج اعتقاد نداشت اصلا تو زندگیش تا حالا اسم یک پسر نیاورده بود و ما برادرا همیشه مسخرش میکردیم و میگفتیم تو امل ترین و بدبخت ترین دختر دنیایی که دوست پسر نداری ولی ما اندازه ی موهای سرمون دوست دختر داشتیم
رومینا همیشه میگفت پسر یا دختری که این طوری بیاد جلو ببین دیگه چه آدمیه و برای همین وقتی میخواست برای برادرام آستین بالا بزنه و برادرام از رومینا خواسته بودن که بره با دختر مورد علاقشون صحبت کنه رومینا میدونست چه جوری رفتار کنه تا شخصیت و اصالت برادرش به دختره نشون بده و در مورد برادرام فکر بد نکنه
اون توی این جور چیزا خیلی وارد بود
تو هم باید سعی میکردی که با پسری که این طوری ازت درخواست کرده ازدواج نکنی آخه این جور پسرا اصلا آدم نیستن هم خود من باور کن یک زمانی تنها راه خر کردن دخترا و نقشم این بود که بهشون درخواست ازدواج میدادم اونا هم مثل چی به من میچسبیدم و وقتی که من حالم میکردم مثل آشغال دور مینداختمشون
خیلی پسر بدی بودم و رومینا هم از این کارای من اینقدر زجر میکشید و نصیحتم میکرد ولی من فقط بهش فحش میدادم که تو کارای من دخالت نکنه
ببین من که خودم پسرم دارم میگم چه غلطایی میکردم تو دیگه از اون پسره چه انتظاری داشتی؟
حالا گذشته ها گذشته ولی من نمیدوم چرا دخترا اینقدر زود گول میخورن
همیشه بابت اینکه رومینا گول نمیخوره و دوستام ایه میکنه که با من شرط بندی میکردن و من شرط میباختم خیل حرس میخوردم و میگفتم این خواهر من احمق ترین دختراست که گول دوستام نمیخوره و باهاشون دوست نمیشه ولی حالا میبینم زرنگ ترین و با اصل و نصب ترین دخترهاست که میتونی با یک خیال زندگیت بکنی که زنت یا خواهرت خیلی حواسش جمعه و بکشیش خیانت نمیکنه
رها حالا گذشته ها گذشته ولی تروخدا از این به بعد حواست جمع کن و خودت نباز
الان راه حلای تو اینه که یا یک شوهر خوب پیدا کنی و زندگیه شیرینی رو شروع کنی یا اینکه برگردی پیش پدر و مادرت
و اگر نه این طوری تنها توی این وضع مملکت به خدا یک بلایی سرت میارن
نزار همون تیکه گوشتایی و قلبی که داری مال گرگای وحشیه خیابونا بشه
هر چند هم بگی مواظب خودت هستی ولی به خدا نمیتونی چون پست فطرت هایی هستن که به جوونیه تو رحم نمیکنن
به هر حال یک مردی باید بالای سرت باشه چه پدر و چه همسر و چه برادر
حتی اگه بهت محل نمیدن ولی تو برو دنبالشون چون اون موقع باید منتظر یک بلای بزرگ تر باشی
آره من خودم دو دستی مواظب رومینا هستم با اونکه میدونم رومینا خیلی در این گونه مسائل قویه ولی بازم باید یکی که اسمش مرده بالا سرت باشه هر چند که ممکن نامرد باشه من که یک مرد واقعی نیستم و لیاقت ندارم مواظب رومینا باشم ولی بازم همین که اسمش روش هست که رومینا برادرش مواظبشه خودش خیلیه
تو هم تروخدا در این گونه مسائل به فکر خودت باش
نه نزار حیف بشی نه اینکه غذای چرب و نرم گرگا بشی
من میدونم یک زن تنها توی جامعه چی میکشه چون خودم با دوتا چشمای خودم از نزدیک بدبختیش دیدم
چه شبایی که براشون گریه نکردم
چه برسه دختر خوشگلی و خانومی مثل تو که باور کن دو ثانیه از پا درت میارن
بقیه نباید به فکر تو باشن تو باید به فکر خودت باشی
درک کن چی میگم
یعنی چی که میگی من به اون چهار ده سکه کاری ندارم همونم خوبه برای زجر دادنش
حساب کن که دو ملیون و هشصد تومان که همون برای مرد بی عرضه ای مثل اون خیلی زیاده و شاید به خاطرش عذاب بکشه
بزار اون کثافت نامرد عذاب بکشه مگه نمیگی سرویس عروسیت از دست و گردنت در آوردن تو هم بزار هر چی حقوق میگیره ماه به ماه از جیبش در بیارن
اون طور که گفتی فکر کنم خیلی محتاجه نه؟
رها عذابش بده باور کن میتونی بجزونش
الان اگه رومینا بود از دستم عصبانی میشد که این طوری دارم میگم و بی رحمم ولی باید با این جور ادما همین طوری رفتار کرد
باور کن
من اگه جای تو بودم باور کن همون آبی که میخورد کاری میکردم گلوش تا فیها خالدونش بسوزه با این جور ادما باید همچین کارایی کرد
منو دوستام همین طوری بودیم دخترای بد و نمیدونی به چه کارایی که نمیکشوندیم و اینقدر عذابشون میدادیم تا به مرگشون راضی بشن تو هم همین کارو بکن
میگن اینایی رو که بهت گفتم یک موقع به رومینا نگی و اگر نه پوست از سرم میکنه چون فکر میکنه هنوز نامردم
بی خیال ولی تروخدا به فکر خودت باش
به فکر آینده ای که داری
بروخدا رو شکر کن بچه نداری واگر نه اونو میخواستی چی کار کنی
بعدشم دیگه تو فکر اون سید محمد چت رومت نباش این جور پیرا خیلی خرابه وضعشون بازم مثل این یکی میوفتی تو چاه
مزار وضع از این بدبتر بشه مگه اون میاد با دختری که تو چت روم دوست ده ازدواج کنه تروخدا اینقدر ساده نباش
نزار دوباره ببازی
از فکر اون بیا بیرون مثل این میمونه که یکی از ماها بیاد بگه رها خیلی دوستت دارم بیا با من ازدواج کن بدون اینکه طرف ببینه و بدونه حرفاش راسته یا نه من که عمرا اگه دیگه بهش محل سگ بدم میزارم بره گمشه او هم بزار محمدت هم ازتو ذهنت گم بشه و هم از خاطراتت و آیندت زندگیه خودت بچسب بابا جان بی خیال اون کثافت دومی که مثل روز برام روشنه اونم میخواسته گولت بزنه
از هر کی بپرسی همین میگه حتی همین داداش سید محمد رومینا تو وبلاگ ساز دل اگه همین حرفای منو بهت نزن اون باز از من روشن فکر تره هم تو اگه بهش بگی که به پسری که تو اینتر نت اشنا شدی که نه میشناسیش خوب و نه میدونی حرفاش راسته یا نه علاقه مند شدی به خدا بهت میخنده
این جور همسر یابی به خدا آخر عاقبت نداره من درسته که از شما کوچیکترم ولی باور کن توی این جور مسائل از شما بیشتر پیرهن پاره کرم
به فکر خودت باش
به فکر قلبی که گذاشتی هر کی که رد میشه روش یک خراش بندازه باش باور کن این خراش دیگه از رو قلبت پاک نمیشن ها؟
به فکر خوشبختیت باش نه بدبختیت
با قانون جدب اعتقاد داری
به اون فکر کن و چیزی رو که میخوای با افکار مثبتت به دست بیار
بابا تروخدا به فکر این دل خواهر من باش
خواهر بزرگم که گذاشته هر نامردی اذیتش کنه
خواهر من تروخدا به فکر خودت باش
گریه نکن با گریه هیچی درست نمیشه
نه زمان به عقب بر میگرده نه اینکه تو خوشبخت میشه
پاشو تلاش کن تا به اینا برسی
داستان بامداد خمار خوندی؟
رومینا خونده و هر داستانی رو که میخوندر برای مامان تعریف میکرد و منم بعضی اوقات گوش میدادم
تو جریانت مثل بامداده خماره که رومینا تعریف میکرد تنها داستانیه که از یاد نبردش چون از جریانش خیلی خوشم اومد فکر کنم اسم دختره فحیمه بود نه؟
نمیدونم یا ملیحه یا ...
یادم نیست ولی به هر حال دقیقا ثل تو بود همون طور پسره طلاهاش میگیره یا چه میدونم همون کارایی که اون نامرد با تو کرده بود یک نامرد دیگه روی شخصیت ال این داستان انجام داده بود
جالبه بخون و سعی کن آخر و عاقبتت مثل اون نشه
اون حتی پدر و ماردش تردش کرده بودن میگم که هم مثل تو بود جریانش حتما بگیر بخون و بزار برات درس عبرتی بشه
وای چقدر حرف زدم وقت داری اینارو بخونی؟
راستی یک سوال که میتونی جوابش ندی و لی مشتاقم بدونم
تو الان داری کجا زندگی میکنی؟
خونه ی کی ؟ خودت؟ خونه داری؟
اجادسا
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 02:01
سلام راما جان خوبی؟؟؟
نوشته های تو و خاطرات رومینا رو خوندم هر چی بیشتر از این دختر می شنوی عاشقش میشی

منم با داداش محمد موافقم در مورد رومینا بیشتر بگو ولی سعی کن از دفتر خاطراتش نباشه با همون توضیحاتی که محمد داد

به امید روزی که رومینا بیاد و با انرژی و قدرت همیشگیش شروع به کار کنه

دلم واسه داداش گفتناش تنگ شده

خدا بزرگیت و شکر

از تو هم ممنون راما جان مواظب خودت باش تو دیگه مال خودت نیستی این یادت باشه هوای آبجیت و داشته باش

موفق و سبز و شاد باشی راما جان

امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
ممنون از لطفت
باشه من همش از رومینا میگم مگه کی رو دارم که در موردش بگم
باشه از دفتر خاطراتشم چیزی نمینویسم چون میدونم هم شما ناراحت میشین هم خودش
بزار متن بعدی در مورد یک بزرگی که در حق بابا کرده میگم الان اصلا فرصت ندارم تا بنویسم در مورد اون
در مورد اینکه چه جوری لیلا یعنی نامادریم اورد خونه و زن بابام کردش
چقدر باهاش خوب برخورد کرد
لیلا خیلی خانومه ولی ما چقدر اذیتش میکردیم و پسرش کتک میزدیم
همه رو که گفتم!!!
به هر حال موفق باشی خدا کنه هر چه زود ترخوب بشه تا باز به شما دو تا داداش داداش بگه راستی جواب کامنت قبلیت دادم خوندی؟
اگه نخوندی توش گفتم که چقدر دوستت دارم
من یک تشکر بزرگ به تو و آقا سید محمد تو وبلاگ ساز دل بدهکارم
چون از پشت یک صفحه ی رنگی وظیفه ی منو برادرام برای رومینا انجام دادین
حیلی ماهین که باز شماها بودین رو دل پر زخم رومینا مرهمی بزارین و هواستون بهش باشه
ما که کنارش بودیم همچین غیرتی نداشتیم باز ای ول به مرام شما
سارا
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1388 ساعت 13:31
من که خوندم خوش به حال رومینا چقدر دلش پاک بوده.واقعا نمی دونم چی بگم فقط آرزوی شفا, رومینا رو از خداش دارم.انشاالله هر چی زودتر خوب میشه.میگم یعنی چشمای رومینا بازه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سارا جان
نفهمیدم منظورت که میپرسی چشمای رومینا بازه یانه
چشماش که همیشه بسته هست و سکوتش داره منو دیوانه میکنه ولی خوب تحمل میکنیم
منظور شما همین بود؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد