X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1387 @ 22:41

خدایی که میشناسم


The Red Mile (#2)



تا حالا شنیده ای که میگویند خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است...؟؟؟


ولی من میدانم که خدا از  آن هم به ما نزدیک تر است

او نور است و جاری

در دیدگان کودکان خردسال در قلب های کوچکشان و در بند بند انگشتان ظریفشان

او هم چون رایحه ای خوش است که صبحدم سوار بر دوش نسیم به مشام میرسد

و چون بگشایی پنجره را

به خلوتت می آید و عطر آگین میکند فضا را

آن وقت که تو پر میکنی ششهایت را از این حجم هوا

به بطنت نفوذ میکند و جاری میشود در رگهایت ...

و چون پنجه افکنی بر ریسمان تابیده از نور

و رها کنی خود را در آغوش باد

خواهی دید که چه طور پرواز را به تو می آموزد تا اوج بگیری برای رسیدن به او

و آنگاه است که در می آمیزد روح وجسمت را


wet leaves



و این است خدایی که میشناسم


نظرات (40)
اجادسا
شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 23:14
سلامی سبز به آبجیه خودم
معلومه خوب خداتو شناختی کلک به ما هم راه شناختنشو یاد بده ما که همیشه بنده بد بوده ایم
ممنون از آپ قشنگت عزیزم
راستی دله منم واست تنگ شده بود
جات واقعا خالی بود ضمنا تو بی معرفت و..... نیستی تو گلی
موفق و سبز باشی گلم
امتیاز: 0 0
رها
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:29
زیبا بود عزیزم..دوستت دارم رومینا جان...مواظب خودت باش خانومی...
امتیاز: 0 0
کمال
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:07
سلام
تعریف هیچ کس از خدا درست نیست و تعریف همه درسته
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات
امتیاز: 0 0
نوید
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:17
سلام .
نمی دونم برای تو هم اتفاق افتاده که خدا رو حس کنی ؟ من یک جاهایی دقیقا با چشمم دیدم که چه کمکای بزرگی بهم کرده و می کنه . خیلی خیلی خیلی خدا رو نزدیک می دونم به خودمون . این لطفش شامل همه شده و می شه ، از بنده ی خوبش رومینا گرفته تا بنده ی بدش من ، هیچ فرقی نمی ذاره . . . فوق العاده است ، نه ؟
امتیاز: 0 0
مجتبی
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 09:03
سلام عزیزم

خوبی

مطلب واقعا قشنگی بود

ممنون که لینک کردی

ما هم به چشم اطاعت میشه

بازم بهم سر بزن
امتیاز: 0 0
علیرضا
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 13:41
سلام
آگه منظورت روشهای گفتن دوست دارم
من به هرکی گفتم دارم داشتم
شعار ندادم
مطمئن باش
میبینمت
امتیاز: 0 0
دختر نارنج و ترنج
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 19:58
سلام عزیزم،
خوبی؟ مرسی که دعوتم کردی..
مطلبت خیلی زیباست.. تبریک می گم به این همه روح لطیف.
عکسایی هم که انتخاب کردی خیلی زیبا هستند.
شاد باشی گلم..
امتیاز: 0 0
حسن
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 20:03
درسته
با نظر خوبت موافقم
امتیاز: 0 0
کمال
یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 21:43
سلام دوست عزیز شما دیگه منو شرمنده میکنید . منو ببخشید که دیر به دیر بهتون سر میزنم .

بلاگ قشنگی داری و مطالبت هم جالبه . موفق باشی
امتیاز: 0 0
عموتقی
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:58
بعد از آن که اسکندر افلاطون را برای وزارت خواست و قبول نکرد به او گفت : یاد دار خدا را ، نگاه دار وفا را، سخت دار دین را ، گرد کن علم را ، بخور خشم را ، بپوش شر را ، ببر همنشین بد را، بردار خود را ، بده مظلومان را ، بشان بهشت را .

امتیاز: 0 0
عموتقی
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:03
قویترین مرد جهان



روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :
این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد : کاش من یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم.
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد . در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همن طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود.. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!!!
امتیاز: 0 0
عموتقی
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:08
شیر به جای پول



روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است!»
امتیاز: 0 0
داودتنها
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:21
سلام جالب بود مرسی.
امتیاز: 0 0
ا
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:43
سلام رومینا جان خدا رو شکر خوبی آبجی جون زودی بیا آپ دارم منتظرتما
چشم به راه نزاریا
راستی سبز باشی سبز سبز سبز
امتیاز: 0 0
linda
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:43
سلام رومینا جان
بی نشیر بود
به خصوص عکسها
واقعا شاهکاره
امتیاز: 0 0
زمستون
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 13:34
رومینا خانم ممنون از نظرت
ببخش من خیی کم به ویلاگم سر میزنم
مطلبت خیلی قشنگ بود

باز هم میام
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 13:35
رومینا خانم ممنون از نظرت
ببخش من خیی کم به ویلاگم سر میزنم
مطلبت خیلی قشنگ بود همین طور عکس ها

باز هم میام
امتیاز: 0 0
زمستون
سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:09
سلام دوباره
جند تا عکس برات میذارم مرتبط با این پستت امیدوارم خوشت بیاد
بازم معذرت از اینکه کم می تونم بیام

http://www.picamatic.com/show/2009/02/10/11/24/2098687_215x314.jpg


http://www.picamatic.com/show/2009/02/10/11/25/2098688_311x235.jpg


http://www.picamatic.com/show/2009/02/10/11/27/2098703_700x448.jpg

راستی منم آپم خوشحال می شم از نظرت:)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 21:33
خوبه که خدا رو میشناسی..
متاسفانه این اسلام کلیشه ای خدا رو واسه ما کوچیک کرده..
راستی چی شده که زدی تو خط خدا؟؟بهت نمیاد..
الان ۲۲ بهمن..
۳ روزه که نیستی..
امتیاز: 0 0
siavash
سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 22:03
سلام وبلاگ زیبایی دارید و سراسر احساس که من از اون لذت بردم من آپم خوشحال میشم بیایید
موفق و آبی باشید منتظرتون هستم
امتیاز: 0 0
آذر خانوم و آقا سید
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:37
سلام تو وبلاگ آجادسا خوندم که مریضی.........:-((

خدا بد نده........
چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایشاا... زودتر خوب شی...
مابه یادت هستیم عزیزم......

عجب عکسایی گذاشتی......
مطلبتم عالی بود...حرف نداشت


موفق باشی و همیشه سلامت انشاا...
امتیاز: 0 0
مجتبی
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:23
سلام خوبی

من آپم

و منتظر
امتیاز: 0 0
علیرضا
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 15:46
سلام امیدوارم حالت خوب باشه
یه پست دادم البته به پای مطالب شما که نمیرسه
ولی خوشحال میشم نظرتو بدونم
روشهای کتابخون کردن بچه هاس البته میدونم قدیمیه ولی خوب چیکار کنم منم از دنیا عقبم دیگه
امتیاز: 0 0
الی
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 15:55
سلام خوبی؟
من چند وقت پیش هم اومدم ولی چون ویروسی بودم تا میخواستم کامنت بذارم دی سی میشدم.قالب جدید مبارک...
من برگشتم و الان میخوام آپ کنم...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 21:00
هنوز که نیستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امتیاز: 0 0
نوید
پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:04
رومینا جان چند وقتی هست که نیستی . امیدوارم هرکجایی خوشحال و سالم باشی
امتیاز: 0 0
محمد
پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 14:37
سلام
جالب بود !!!!!!!!!
ولی یه سال؟؟؟ چرا خسته چرا تنها ؟؟؟
تو که همیشه شاد بودی و خستگیدر مورد تو معنا نداشت ؟؟؟؟
منم همون ادم همیشگییه کوله بار از حرفهای نگفتنی
به امیدیددیار
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 21:42
هنوزم نیستی..
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من... من.....
امتیاز: 0 0
†₪•.¸¸†₪ ḠђдẐдζ ₪†¸¸.•₪†
جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:22

♥☻♥سلام عسیسم................خوفی ناناسی ؟ ♥☻♥

╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬

اومدم یه خبری بدم و برم ♥☻♥

╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

آپم نمی خوای بیای ؟ ♥☻♥

╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

بیا ، منتظرتم گلمممممم ولنتاین هم مبارک جوجولی ببخشید اگه دیر به دیر میام و نمیرسم زیاد سر بزنم یا کم نظر میزارم واقعا نت نمیام ولی اگه بیام مطمئن باش به یاد همه هستم اینجا هم حتما سر میزنم آپتم خیلی خیلی خوشمل بود ناناسی[قلب][بوسه][خجالت][نیشخند][شیطونک][تشویش][رضایت][بدرود][تعجب] ♥☻♥


امتیاز: 0 0
جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 18:55
و باز هم تو نیستی......................
امتیاز: 0 0
سید محمد
شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 15:42
سلام
کم پیدایی

قهری؟
امتیاز: 0 0
شیرین
دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 13:50
و خدایی که همین نزدیکیست ...
خیلی زیبا بود
منم با یه ای کاش دیگه مثل همیشه آپم ...
امتیاز: 0 0
سید محمد
دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 15:03
تو کجایی پس؟

در گیر امتحاناتی؟
امتیاز: 0 0
آسمان پرستاره
سه‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:34
سلام رومینا جان عزیز
خدا کند صحت مند و سلامت باشی
موفقیت و سلامتی شما را از الله مهربان آرزو دارم
آمدم و مطلب بسیار زیبا و مقبول شما را خواندم و استفاده کردم
راستی که خدا وند مهربان نزدیک تر از همه چیز که فکر میکنیم است . اما ما هستیم که نمیتوانیم بفهمیم
خوب . دوست عزیز رومینا جان بسیار وقت است که به کلبه من نمیایی . فکر کنم فراموشم کردی
لطفا بیا بیصبرانه منتظر شما هستم
خدا نگهدار رومینا جان .
امتیاز: 0 0
النا
پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:52
سلام دوست خوبم
حال شما؟
چند وقته سر نمی زنی؟
مطلبت مثل همیشه عالی بود
آفرین
منتظرت هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
آخه رومینا نیست که بهتون سر بزنه
اومد میگم حتما بیاد پیشتون
النا
پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:58
راستی من اگه اشکال نداره
add کردم شما رو توی وبلاگم
بای
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
مریم
پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 19:00
بیا دنبالم کارت دارم
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
حالا بیا دنبالم...

.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.

.
.
بیا نترس من باهاتم...
..
.
.
.
.

.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
بیا پایین تر..
بیا حالا..
..
.
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.

نه بابا سر کاری نیس...
بیا تو
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
یه خبر داغ داغ واست دارم..
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
دوس داری بدونی چیه اره؟
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.پس بیا...دیگه چیزی نمونده
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
چیه خسه شدی؟آره؟.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
خوب حالا چشاتو ببند تا بگم
1
2...
.
.
.
.
.
.
.
3



آپیدم بدوبیا
منتظرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مریم جان
کامی
سه‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 14:22
سلام
به ما کم سر میزنی
پست جدید گذاشتم بیا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم به رومینا میگم
مانی
جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 23:47
شما که سر به ما نمی زنید ولی ما هنوز هم بیاد دوستان قدیم هستیم .

بقول یه دوستی : من تنها بدان خدائی ایمان دارم که رقصیدن بداند !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مانی جان موفق باشی
رومینا نبوده که بهت سر بزنه ولی وقتی اومد میگم بیاد پیشت
علی
جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:48
زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون قشنگ بود
رومینا اومد میگم بخونه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد